تبلیغات
♥دخملونه♥ - بلرین و کفش هایش
✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

بلرین و کفش هایش

جمعه 12 خرداد 1391 12:11 ب.ظ

نویسنده : ∝رومیـــــ ⊷ــنا ∝
سلام بچه ها. براتون قصه ی بالرین و کفش هایش رو گذاشتم.

* بالرین و کفش هایش *

شوق زیادی برای رفتن به کلاس باله داشتم. بدو بدو کفش هایم را برداشته و به طرف اتوبوس دویدم.

- وایستا.... وایستا.... آقا من رو جا گذاشتی.

نتونستم با اتوبوس راهی کلاس شم. بخاطر همین دویدم. چون صرف نظر برام غیر ممکن بود و.... ( بقیه در ادامه ی مطلب )

 دانلود فیلم کوتاهش هم گذاشتم.

سلام بچه ها. براتون قصه ی بالرین و کفش هایش رو گذاشتم.

* بالرین و کفش هایش *

شوق زیادی برای رفتن به کلاس باله داشتم. بدو بدو کفش هایم را برداشته و به طرف اتوبوس دویدم.

- وایستا.... وایستا.... آقا من رو جا گذاشتی.

نتونستم با اتوبوس راهی کلاس شم. بخاطر همین دویدم. چون صرف نظر برام غیر ممکن بود و.... ( بقیه در ادامه ی مطلب )

 دانلود فیلم کوتاهش هم گذاشتم.

دانلود

به کلاس که رسیدم معلم با ابروهای گره خوده بهم نگاه می کرد.

بدن می لرزید. از معلم عذر خواستم. اما معلم باله گفت که یک نمره ی منفی خواهم گرفت.

کفش ها را پوشیدم.

رقصیدیم.

خیلی جالب بود.

اما ناگهان پاهایم پیچید و کفشم پاره شد. ناراحت شدم. دیگر نمی توانستم برقصم.

با ناراحتی فراوان به رقص همکلاسی هایم نگاه می کردم.

خلاصه آن روز گذشت.

به خانه ی پدربزرگم رفتم. او یک مغازه کفاشی داشت. به پدربزگم گفتم که این کفشم را درست کنه. او هم  به کفاشنم نگاه کرد.

بعد بهم لبخند زد و گفت:(( درستش می کنم. ولی یک روز باید صبر کنی.))

با شادی به خانه برگشتم و منتظر فردا شدم.

هنگامی که خورشید چشمانش را به دنیا گشود من به طرف منزل پدربزرگم دویدم.

بیچاره پدربزرگم خواب بود. ولی من بیدارش کردم.

- سلام. کفش هایم چی شد؟!

او از تختش برخاست و با چشمانی قرمز و صورتی کسل و موهایی ژولیده به طرف صندق رفت و کفش های صورتی باله ی من را بیرون آورد.

او چنین گفت:(( تمام شب مشغول تعمیر کفش هایت بودم. آنها را طوری تعمیر کردم که هیچ وقت پاره نشه.))

- وای... چه زیبا شده. مرسی پدربزرگ.

و با بوسه ای بر گونه هایش از آنجا خارج شدم.

پایان




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -